تبليغاتX
دو قطره تا اشک


دو قطره تا اشک

با خدایی که همین نزدیکی است!...

به دلیل کم لطفی دوستان کامنتام به ۲۱ تا نرسید ولی طبق وعده

 ای که با خودم دارم ۲۱ هر ماه به روز میکنم.                                        خیلی مهم نبود محض اطلاع گفتم.همین!...

*************************************************************

بسم الله

"ایمان"

ترسیده بودم از این تردید که دیرزمانی بین من و آسمان دیوار ساخته بود.دلم  میگرفت وقتی صدایم نرسیده به آسمان،پژمرده می شد و هیچ روزنه ای نبود تا حقیقت آبی را تجربه کنم.ترسیده بودم،اما امشب،دوباره باران گرفت و کسی در دلم زمزه کرد:"هنوز هم می شود به معجزه ایمان داشت".

                                                                                                "نیلوفر لاری پور"

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 15:33 توسط ضحی| |

خاطره...

برگها که زرد می شوند،خاطره می شوند،خاطره ای که شاید زیر پای رهگذری به پایان برسند و من و تو احساس نکنیم چه آرزوی روشنی برای فردا داشتند،برگ ها که زرد می شوند،خاطره میشوند،ولی حتی اگر زیر پای رهگذری به پایان برسند،هرگز،رنگ دیروزشان را از یاد نمیبرند.

¤¤¤نیلوفر لاری پور¤¤¤

*************************************************

********************************

هوالسمیع

نه کاری به کار عشق ندارم.من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر در این زمانه دوست ندارم انگار این روزگار چشم ندارد یک روز من و تو را خوشحال و بی ملال ببیند زیرا هر چیز و هر کس را که دوست تر بداری حتی اگر یک نخ سیگار را زهرمار باشد از تو دریغ میکنند.

پس من با همه ی وجود خودم را زدم به مردن تا روزگار دیگر کاری به من نداشته باشد این شعر تازه را هم نا گفته می گذارم تا روزگار بو نبرد گفتم که کاری به کار عشق ندارم...

"زنده یاد قیصر امین پور"

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 12:15 توسط ضحی| |

چه زیباست بوسه ی خداحافظی رمضان بر گونه ی سرخ تابستان

*********************************************************************

چای با طعم خدا

این سماور جوش است

پس چرا میگفتی

دیگر این خاموش است؟!

باز لبخند بزن

قوری قلبت را

زودتر بند بزن

توی آن

مهربانی دم کن

بعد بگذار که آرام آرام

چای تو دم بکشد

شعله اش را کم کن

دست هایت:

سینی نقره ی نور

اشک هایم:استکان های بلور

کاش

استکان هایم را

توی سینی خودت میچیدی

کاشکی اشک مرا میدی

خنده هایت قند است

چای هم آماده ست

چای با طعم خدا

بوی آن پیچیده

از دلت تا همه جا

پاشو مهمان عزیز

توی فنجان دلم

چایی داغ بریز...

                                                                                                 "از کتاب چای با طعم خدا- عرفان نظر آهاری"

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 17:49 توسط ضحی| |

به نام خدایی که ما به او محتاجیم و او به ما مشتاق!

یک لقمه نان و خرما...

گرگ و میش لحظه ها،و آسمان که بین آبی و نارنجی مردد است.یک لقمه نان و خرما،یک جرعه آب و لرزش شیرینی که مثل اولین عشق در رگهایت میدود.این صدای ربناست...همان ربنایی که هزار سال است با شنیدنش عاشق میشوی،همان ربنای دیروز که تا هزار فردا بعد از من و تو هم ادامه دارد.

                                                                                  نوشته ی:نیلوفر لاری پور

*********************************************************************

من عاشقم!

...عاشق بوی هلو تو گرمای گس تابستان،عاشق حیرانی یک قاصدکم در پی تعقیب نگاه خورشید.

من عاشقم!...

عاشق نگاه یک یاکریم که دلِ در انتظار پنجره را میلرزاند.عاشقم،عاشق پریدن آب یک دانه انار در چشم سیاه کودک بازیگوش  که به او میگوید گاهی اوقات  زندگی به ناگهانگی پریدن آب یک دانه انارست... انار...

در میان همه ی حنجره ها این قناریست که آواز پر از عشق دارد در کنار سایش دستان رود بر سر سنگ. من نمیدانم که چه میخوانم  از میان ورق کهنه و زرد تاریخ ولی انگار هنوز همه ی مردم شهر آسمانی هستند، آبی و لبریز سخاوت ماندند.

ونگاه ستاره باران خدا بر دامان زمین، همه اش رحمت و مهر...آسمان ذوق شکفتن دارد!!!

من عاشقم!

عاشق خدا،نگاه،آسمان و حتی بوی هلو تو گرمای گس تابستان!!!....

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 11:42 توسط ضحی| |

پیشا پیش فرارسیدن ماه میهمانی خدا بر مسلمانان جهان به ویژه شما دوستای خوبم مبارک.

********************************************************************************************

شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن        

در صبح ترین سحرگاه ماه میهمانیت صدایت میزنم اجابتم کن!...

دستان خشکیده ام را به نگاه سبزت پیوند می زنم به امید جوانه زدن.

کاش آرزوی جوانه زدن و سبز شدن را برایم با واقعیتها آمیخته باشی.

مهربانم!

به تو پناه می برم از همه ی ناامیدی ها که چون آتش قحطی مزرع سبز آدمی را در بر میگیرد و ریشه اش را می سوزاند...

از کنار هر آنچه که مرا از تو دور کند به سرعت گذر زمان میگذرم...

چرا آرام نمیگیرم هر روز که میگذرد دلتنگ تر میشوم،بیم آن دارم که همه ی دلتنگی هایم به فراقی جبران ناپذیر ختم شود و برای ابد طعم تلخ نشدن ها بر کامم به یادگار بماند.

خوب بی همتای من!

هنوز نگاهم،نفسهایم،ثانیه هایم و وجود بی مقدارم به انتظار رحمت توست...     

*******************************************************************  

 یک،دو،سه...

اگه تا هفت بشمارم عاشقت میشوم.

واز اینکه آسمان در حجم کوچک قلبم آرام گرفته به خود می بالم.

اگه تا هفت بشمارم هر روز نیت میکنم تا قدم هفت را بردارم برای عاشق شدن به تویی که از نخستین روز بودنم عاشقم بودی .

من چقدر غافلم که تا پله ی هفتم،هفت هزار سال فاصله دارم برای دیدار با تویی که از رگ گردن به من نزدیکتری...                 

                                                                                     نوشته ی: نیلوفر لاری پور    

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 19:13 توسط ضحی| |

هوالظاهر و الباطن

وقتی چوب خط زمان را بر دیوار روزگار حک می کردم پر از کهنگی ها از نو تکرار می شدم...همه چیز برایم تکرار بود،نه گذشتن و رسیدن و نوشدن...

می نگرم به آبی آسمان و دستان سپید تو را ازمیان بی رنگی ابرها می یابم و به شماره ی بوسه هایت می افتم،دیگر چیزی تکرار نمی شود،نمی گذرد،نمی آید،بلکه می ایستد.نگاهم به نگاهت گره می خورد و دوباره از خستگی روزگار در آغوشت به خواب میروم و تو زل میزنی به نگاه خسته ام که در پشت پلکها ی بسته ام دزدانه آرمیده است... ونیرو می گیرم!!! کمی عضلات رویاهایم کش می آید و خستگی از جان تازه ام بیرون می رود و انگار تو دوباره مرا خلق می کنی تا تازگی را به من بچشانی.

چقدر سبک میشوم،با نور رحمتت می آمیزم و تا اوج اجابت لبخند میزنم مرا باز هم به منتهی الیه آرامش صدا بزن من سبز خواهم شد...

**************************************************************************

خدا فرشته های امید را فرستاد...

قلب دختر از عشق بود،پاهایش از استواری و دستهایش از دعا.اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود.پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید.ریسمان نا امیدی را. ناامیدی را دور دختر پیچید،دور قلب و  استواری و دعاهایش.ناامیدی پیله ای شد و دختر،کرم کوچک ناتوانی.

خدا فرشته های امید را فرستاد،تا کلاف ناامیدی را باز کنند،اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت:«نه باز نمیشود.هیچ وقت باز نمیشود.»

شیطان میخندید و دور کلاف ناامیدی میچرخید.شیطان بود که میگفت:«نه باز نمی شود،هیچ وقت باز نمی شود.»

خدا پروانه ای را فرستاد،تا پیامی را به دختر برساند.

پروانه بر شانه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار پیله ای.اما اگر کرمی میتواند از پیله اش به در آید پس انسان نیز میتواند.

خدا گفت:«نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را.»

دختر نخستین گره را باز کرد...

و دیری نگذشت که که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ونه کلافی.

هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد،شیطان مدتها بود که گریخته بود.

                                                                         «عرفان نظرآهاری-از کتاب :بالهایت را کجا جا گذاشتی»

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 20:59 توسط ضحی| |

"این دلنوشته واسه یه روز بارونی بود یهو نگاه دلم تر شد و دستام اینو نوشت":

به نام خدای باران...به نام خدای تطهیر...

بوی نمناکی باران از سراپرده آسمان هدیه ایست برای نفس کشیدن زمین...

دوباره حس خدا...

                  صدای باران...

سبز شو...

برای هزارو اندمین بار نگاهت را به نگاهش گره بزن

                                        لحظه ی بارش باران لحظه ی برآوردن حاجات!!!...

قهقه ی کودکانه ی رعد صدای باترانه ی بارارن باز مرا بی ترانه به اعماق دشت خلوت خیال میبرد و من

 انگار مثل عطر خاک نم باران خورده در فضا پخش میشوم گویی نیستم اما همه جا...

انتظار سبز شدن نیز ثانیه ها را طراوتی دیگر میبخشد و حتی لبخند های مبهم من به زندگی شیرینی

گسی است بر دل نارنجی لحظه های زندگیم...

              آه چه میگویم انگار قدم های

                                  باران هر آینه تند تر میشود و

                   مرا بیشتر به اوج طراوت میبرد میخواهم نفس بکشم...

********************************************************************

لیلی زیر درخت انار...

...لیلی زیر درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ.گلها انارشد،داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند،دانه ها توی انار جا نمیشدند.انار ترک برداشت.خون انار روی دست لیلی چکید.لیلی انار ترک خورده را ازشاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت:راز رسیدن همین است، "کافی است انار دلت ترک بخورد."

                                                                    «عرفان نظرآهاری-از کتاب"لیلی نام تمام دختران زمین است

 

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:51 توسط ضحی| |

"هوالبارز"

دوباره دستانم میلرزد و دلم پر میکشد... .

با امواجی از نگاههای خسته زیر پاهایم خالی میشود...خالی!!!

بال پرواز ندارم ودست وپا میزنم هنوز نگاهم به  آسمان است؛ماه میبیند صدای دلم را و احساسم را میشنود.

به میهمانی ستاره ها دعوت میشوم از خدا برای لحظه ای دو بال می گیرم

وپرواز میکنم...

در میهمانی ستاره ها بر سکوی مهر مینشینم و یک فنجان آرامش مینوشم

ونوای سبز صدای خدا مرا آرامتر میکند...

در آغوش مهر و ماه در آسمانیترین بلندای هستی به آبی اجابت نزدیک میشوم،

امّا هنوز کسی میگوید باید صبر کنم.

انگار ندایی زمزمه وار در گوش جانم به نجوا نشسته که:"هنوز فرصت باقیست کماکان مسیر را بپیما

این راه به آسمان ختم میشود"...

...و من دوباره صبر آغاز میکنم و بر دستان سپید خدا به خواب طلایی انتظار میروم...

*************************************************************

"خاک خوشبخت"

سالها پیش از این

زیر یک سنگ گوشه ای از زمین

من فقط یک کمی خاک بودم همین

یک کمی خاک که دعایش

پر زدن آن سوی پرده ی آسمان بود

آرزویش همیشه

دیدن آخرین قله ی کهکشان بود

خاک هر شب دعا کرد

از ته دل خدا را صدا کرد

یک شب آخر دعایش اثر کرد

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا تکه ای خاک برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را

توی دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک

توی دست خدا نور شد

پر گرفت از زمین دور شد

راستی

من همان خاک خوشبخت

من همان نور هستم

پس چرا گاهی اوقات

این همه از خدا دور هستم؟!...

 

 عرفان نظر آهاری-از کتاب "چای با طعم خدا"

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 12:49 توسط ضحی| |

"هوالبصیر"

هر چه قدر قطره قطره نماز عشق بر گلوی روحم می چکانم و جرعه جرعه دعا بر آن روان می سازم گویی سیراب نمی شود.من سبز شدن را میان دنیای پر از اضطراب و ترس جا گذاشتم حتّی دیگر نمی توانم لمس کنم این سبزینگی را...همه چیز برایم مبهم است حتی انتظار!!!... امّا من بوسه های پر از صبر خدا را بر گونه های تر شده از بی قراری هایم احساس می کنم؛ آری، انگار هنوز کُمای پر از مرگ ناامیدی نتوانسته گلویم را سخت بفشارد....

خدا...خدا...خدا...

خدا یعنی:"تر جمان بی نهایت همه ی لحظه های نا مفهوم زندگیم؛لحظه های ناپیدایی که تنها حضور مهربانش سبب پدیدار شدن ثانیه های ناپیدایم بود."

از این بینهایت عاشق پرسیدم :به کجا بگریزم و سفره ی دل برای که باز کنم؟!و او گفت:" این آغوش من است و من بی نهایت به تو و شنیدار صدایت مشتاقم؛گوهر چشمانت را در دستان من بریز من ریسمان صدایت را برای جواهر نشان کردن روزهای نیامده ات می خواهم"...

...ومن به این ریسمان نام معجزه آسایش را می آویزم و در آغوشش به رویای میروم که با لالایی رحمتش به واقعیت پیوند خواهد خورد و به شکرانه ی این پیوند سبزشدنم را برای ستایش و سپاسی چند از آن نگاه مهربانش خواهم کرد...

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:9 توسط ضحی| |

هوالغفور

زحمت نوازش دل تنگم را به دستان مهربانت می سپارم...دانه ی امید در آن بکار و دو قطره بوسه ی رحمت بر آن بچکان،جوانه خواهد زد...بی شک جوانه خواهد زد...هر روز که چشمانم را به سمت و سوی روشنایی صبح باز می کنم می دانم این روشنایی لبخند دیگری ست از جانب تو.

آغوش مهربان عفو تو را می خواهم به خاطر همه ی روزهایی که دستانت را در خیابانهای گستاخی  ناسپاسی رها کردم و تو را دوباره نگران نگاه بازگشتهایم ساختم...

رهگذر همیشگی کوچه های دلواپسیم!

من گونه هایم هنوز تر است و همه ی وجودم از اضطراب و ترس روزهای نیامده لرزان،مرا به منتهاالیه آرامش بخوان...

در این روزهای بی صدا،نجوای نامت مرا به زندگی می خواند تا نکند این پلکهای خسته برای همیشه روشنایی بودن را از یاد ببرند که من سرگردان کوره راههای تاریک نیستی شوم.آدمی با نام عدم آشناست و تصویر ناپیدای نیستی را در حافظه ی فراموشی با خود همراه دارد اما هیچ نمی خواهد که دورباره در خلاء نیستی بلاتکلیف باشد.

تو هستی و من هستی را دوست دارم،من تو را دوست دارم و نفسهایت را،که در این روزهای دلتنگی یاری می کند مرا برای نفس کشیدن.مرا به منتهاالیه آرامش بخوان به قدر کافی طوفان زدگی را حس کرده ام.

در آرزوی دیدار ساحل آرامش به افق دستانت خواهم نگریست ...اجابتم کن!...

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 13:17 توسط ضحی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

*********

********

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس